یأس فلسفی!

معمولا وقتی شاهد مرگ کسی هستیم دچار آن میشویم، یأس فلسفی را میگویم. خدا نکند آن مرحوم، عزیز هم باشد. دیگر کار از یأس فلسفی میگذرد و به افسردگی و زخم های روحی جبران ناپذیر هم کشیده میشود. در واقع زخمی است که هرگز درمان نمیشود.

اینکه مرگ چیز خوبی است یا نه محل بحث من نیست. دست کم شاید عادلانه باشد چون سهم همه شده است. نبات و جماد هم نمیشناسد. ولی هر چقدر عدالت در چنته اش داشته باشد با ناغافل بودن همه عدالت اش را به بی عدالتی تبدیل میکند!

دو شب پیش، از دیدار  عزیزی برمیگشتیم، وقت از نیمه شب گذشته بود. جلوی درب منزل که رسیدیم با جمعیتی شیون کنان روبرو شدیم و همزمان آمبولانس از راه رسید. زن همسایه فریاد میکشید که شوهرم مُرد! عده ای تلاش میکردند او را آرام کنند و عده ای هم هاج و واج مانده بودند. متاسفانه آن زن حق داشت و همسرش فوت کرده بود. یکی از کسانی که متوفی را برای آخرین بار دیده بود تعریف کرد که با وی (همان مرد متوفی) عصر همان روز در محوطه مجتمع دیداری داشته و آن شخص از قبض برق منزل جویا شده که اگر توزیع شده است آنرا بپردازد. گویا منزلی خریده بودند و درحال جابجایی به منزل جدید بودند. کلیه لوازم را هم بسته بندی کرده بودند… الغرض همسایه مذکور خداحافظی میکند و به منزلش میرود و ؛ می میرد! درست در ۵۸ سالگی و قبل از قدم گذاشتن به خانه جدیدشان که حتما برای خریدش نذرهایی و شُکر هایی هم کرده بود.

اگر وی صبح همانروز  میدانست شبی که در راه است را در سردخانه به سر خواهد برد بیشتر از همسرش شیون میکرد؟ برای آخرین بار فرزندان و نوه هایش را نمی دید ؟ حلالیتی، دعایی، بوسه ای؟

دلم میخواهد به حضرت مرگ بگویم : “سگی بگذار؛ آخر مردمانیم!”

آخر آدمیم خب!

به حرمت یک عمر زندگی حداقل اینگونه “مگس وار” از زندگی حذفمان نکن.

دلمان میگیرد، سنگتر میشویم

روزه از نگاه سعدی

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

حکایت

خورنده که خیرش برآید ز دست

به از صائم الدهر دنیا پرست

مسلم کسی را بود روزه داشت

که درمانده‌ای را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که زحمت بری

ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

 

 

معنی: صائم الدهر

کسی که تمام روزهای سال را روزه بگیرد.فرهنگ فارسی عمید

شماره موبایل ۷۰ میلیونی

چرا باید یک شماره مویابل معمولی براحتی و بصورت قانونی با قیمت ۷۰ میلیون تومان فروخته شود؟ اگر بخرید در ثواب آن هم شریک خواهید شد!

 

مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

 

سایت سر راهی!

تا حالا سایت پیدا کرده اید؟ بله دقیقا انگار در خیابان یک کیف پول یا در تاکسی یک گوشی تلفن همراه پیدا کرده باشید! همینطوری یک سایت پیدا کنید 🙂

من امروز یک چنین سایتی را پیدا کردم، آنهم نه در مرز وطنی خودمان، بلکه در هند!

ماجرا از این قرار است: داشتم در اینترنت عکسهایی از جرثقیل جستجو میگردم  که برای دیدن یکی از عکسها به سایت درج کننده آن عکس هدایت شدم. ولی دیدم سایت مذکور را به امان خدا رها کرده اند. من هم به رسم ادب آنرا برداشتم و به نام خودم رجیستر کردم. الان اینجاست.

این ضعف عجیب امنیتی در ورد پرس باعث اینکار شد. همین ایراد در سایتهای جوملا و دروپال و الان در وردپرس هم هست. یعنی کافیست در هاست خودتان دیتابیس و فایلهای نصبی وردپرس را کپی کرده باشید و نصب آنرا بگذارید برای بعد، اگر در همین مدت که نیستید یکی از راه برسد و دامنه شما را در رایانه اش وارد کند میتواند برنامه را نصب کند و شخصا” ادمین سایت شما باشد و هر چه خواست در سایت شما وارد کند.

ضمنا سایت پس داده شد 😉

 

اولین مطلب

این اولین مطلب وبلاگ من است. درواقع یکسری حرف و درد دل و گاهی هم پر حرفی هست که در زیر مجموعه “وبلاگ” مینویسم. بقولی برای هر کس که دلش خواست 🙂

حدود سال ۱۳۸۱ وبلاگی داشتم با نام “دشتبان مرده ها” این نام را از یک داستان کوتاه به همین نام اقتباس کرده بودم. یک وبلاگ اشتراکی هم داشتم که با یک دوست قدیمی مشترکا در آن مطلب مینوشتیم با نام “نسیم ایران”. این نام تخلص شعری همان دوست بود که شعر های بی بدیلی میگفت.

معمولا زیاد حرف نمیزنم – اما زیاد فکر میکنم. نه هرکس که فکر کرد فکر خوب کرد. شاید بتواتم در مجموعه نوشته های وبلاگ خودم حرفهایی را بنویسم که روزی از ذهنم گذشته اند.

به امید خدا

درباره من

من
بهداد فره وهر هستم
بی هیچ پسوند و پیشوندی.
برای کسانی
مهندس
دوست
همکار هستم
برای کسانی
همسر
پدر
برادر
فرزند
و برای کسانی هم، شاید
بد
باشم؛
خودم اما
برای خودم
چیستم؟

معرفی عکسهای من

هر بار که وارد سایت میشوید یا دوباره صفحه را لود میکنید یکی از این تصاویر نمایش داده میشود. تصاویری که در صفحه اصلی سایت قرار داده ام اینها هستند، با اندکی توضیحات:
۱-
این عکس حرفهایی برای گفتن دارد.
کتاب زیبای رباعیات عمر خیام با مینیاتورهای منحصر بفرد علی تجویدی. سالهاست که با من است. بسیار دوستش دارم. هرچند جزو کتابهایی است که کاش هرگز نمی خواندم! کسی آنرا به پدرم هدیه داده بود. داخل آن یادگاری نوشته شده: “بهترین چیز، تقدیم بهترین کس”
-یک کیف پول بسیار زیبا و ارزشمند که همیشه همراه من است.
-یک سکه از دوران قدیم: روی آن نوشته شده: “کسی که گندم میکارد، راستی می افشاند!”
-یک قلم یوروپن
-عکس من در کودکی. شاید ۵ ساله بودم.
-ساعت سیکو۵ ساخت ۱۹۸۲ ژاپن – اتوماتیک. به خوبی کار میکند. بعد از پدرم به من رسید. از سنین دو سه سالگی با آن بازی میکردم. البته در حالیکه ساعت به مچ پدرم بسته  بود. هنگامی که پدرم از دنیا رفت هنوز این ساعت را داشت. ساعت وقت ۵:۱۷ دقیقه عصر را نشان میدهد. زمانی که پدرم برای همیشه خوابید.
-تلفن هوشمندی که یکی از بهترین ابزارهای کار حرفه ای من شده است.
-کیف چرم برای همان گوشی که دست ساز خودم است.
۲-
میز کوچکی که با این سلیقه چیده شده . شامل:
-سی دی موسیقی بنام “به تماشای آبهای سپید”
-کتاب در آستانه احمد شاملو
-عکس شاسی شده احمد شاملو
-جعبه دانه های قهوه – هدیه تولد من
-دو شاخه گل رز از یادگارهای مادرم
-لبوان سرامیکی هدیه از دوست خوب اسپانیایی من که روی آن نوشته:
“Adelante cómete el mundo”
-دیوان حافظ
-کارت پستال
چیزهایی که دوستشان دارم.
۳-
تابلویی که شخصا سفارش دادم و به دیوار اتاق کارم نصب کردم . با پیامی که هرکس دلش خواست بخواند.
برخی هنر دستشان را شخصا نقاشی میکنند ،اما من از زحمت هنرمند بودن فارغم.
۴-
این عکس سال ۸۷ گرفته شد.

 

چه فکر میکنم

«این یک نوشته دنباله دار است_قدیمی نمی شود، هر از گاهی به روز میشود»

 

 

چرا اینجا ایرانه!

زندگی کوتاه تر از آنست که در آن بخوابم!

عاشقی چیست؟ عاشق خود را فراموش میکند و معشوق را خودپسند!

خدایا اخبار گوش میکنی؟

اعداد، رابطه ها را تباه میکنند!

مقدار امنیت را از دزدگیر خودرو ها فهمیدم
از اینکه پانل پخش صوت خودرو را با پیاده شدن باید با خود برد!
از نرده های حفاظ خانه ها
از پرده ها
از چادرها
امنیت داریم…

عکس

خرداد ۱۷, ۱۳۹۶

خدایا شکرت، که همه چیز سر جایش است! …البته بجز پدر هایمان!

 

اردیبهشت ۵, ۱۳۹۶

آنچه خداوند برگزید، پیامبری ابدی در دل هر بنده است.

غیر از بیست و سه سال نبوی،دیگر دلها راهنما بوده اند و بس…

عید آخرین تغییر بزرگ بشریت، بر شما گرامی باد

 

فروردین ۱, ۱۳۹۶

آغاز شد ؛ یک فرصت دوباره!

تاریخ از نو ۰۱/۰۱ شد!

برای چند هزارمین بار!! “؟”

کاش از اینبار به بعد، بیشتر ببخشیم؛

و هروقت تابش گرمِ خورشید بهاری را دیدیم،

گِله ها از یادمان برود.

شکر که هنوز هستیم تا به هم بگوییم نوروز مبارک!

 

اسفند ۲۶, ۱۳۹۵

سال سکوت در راه منست!

 

اسفند ۲۰, ۱۳۹۵

انگار از پانزده سالگی فهمیدم که در چهل و دو سالگی خواهم مُرد!

 

اسفند ۱۸, ۱۳۹۵

مناظره ای بین سهراب و ابوسعید در ذهنم برپاست!

“تا در نرسد وعده هر کار که هست

سودی ندهد یاری هر یار که هست

تا زحمت سرمای زمستان نکشد

پر گل نشود دامن هر خار که هست”

ابوسعید ابوالخیر

 

“دل خوش سیری چند؟”

سهراب سپهری

 

اسفند ۱۶, ۱۳۹۵

روزی به خودم خواهم خندید که چه چیزهایی برایم مهم بود. بخاطر چه چیزهایی تلاش میکردم!

 

اسفند ۱۶, ۱۳۹۵

ربّ النوع سمیرامیس (الهه، خدای واره،Semiramis) که در کودکی توسط کبوترها مراقبت و تغذیه شده بود، در بزرگسالی با پاهای کبوترگونه پرستش میشد. آیا اندام حیوان گونه الهه ها اشاره به زندگی یا سرنوشت آنها دارد؟ عکس ؛ متن

 

اسفند ۱۵, ۱۳۹۵

وارد طبقه منفی سه دوزخ شدم!! فکر میکنم “من” قبل از دانته با “من” بعد از دانته فرق خواهد کرد.

 

اسفند ۱۲, ۱۳۹۵

Nothing is worse than drinking coffee in a glass made cup!

 

اسفند ۱۱, ۱۳۹۵

اینجا همه مودب هستند، حتی ماکارونی ها!

 

اسفند ۹, ۱۳۹۵

در دنیای ما کاه از دره بیشتر قابلیت کوه شدن دارد!

 

اسفند ۹, ۱۳۹۵

Why we are sometimes shorter than the fruit which we desire?