دردهای پانزده ساله

پانزده سال پیش، وبلاگی داشتم به نام ” آشفته بازار”

در آن مطلبی نوشته بودم که از زیرخاکی هایم پیدا کردم. اونقدر جالب بود که فکر کردم ارزش دوباره منتشر شدن رو داره. نکته جالب این بود:
در این پانزده سال، ما مردم در یک دایره سرگردان بوده ایم. هیچ چیز فرق نکرده. دردهای پانزده سال پیش هنوز هست و هست و هست و آیا باز هم خواهد بود؟


شروعی دوباره,




عجب آشفته بازاری است دنیا


                            عجب بیهوده تکراری است دنیا


سلام


شاید نام و سرآغاز وبلاگ من این تصویر رو در ذهن شما ایجاد کنه که اینجا مکانی است برای غم و غصه و ناامیدی , اما در واقع , هم اینطور , نیست , و هم , اینطور هست . اگه با دقت به دنیایی که توش زندگی میکنیم نگاه کنیم , دیدی به اطرافمون بیندازیم و خصوصا کشور خودمون رو با چشمبیدار ببینیم , متوجه میشیم که عمق فاجعه تا چه حده , آخرین باری که تو شهر کاری داشتی و احتمالا مجبور بودی لااقل یکی دو تا ماشین عوض کنی تا به کارت برسی رو به یاد بیار . . .


از خونه اومدی بیرون و باید تا سر خیابون پیاده بری , از تو پیاده روی باریک کوچه تون میری , از کنار تیر برق داری رد میشی که یه گربه سیاه از تو زباله هایی که کنار تیر و تو جوی آب ریخته شده میپره بیرون و و میدوه اون سمت کوچه و تو رو نگاه میکنه .


بوی بد زباله که تو آفتاب مونده اخماتو تو هم میکنه و به راهت ادامه میدی , به خیابون اصلی نزدیک میشی , صدای موتور ماشینها و بوق و راننده خطی که داره مسیرشو داد میزنه زیاد و زیاد تر میشه , به خیابون رسیدی . ماشینهای زیادی در حال حرکتند و خیلی ها هم کنار خیابون پارک کرده اند و هر دو سه تا ماشین در میون هم یکی دوبله پارک شده . یه راننده از یه ماشین سبقت میگیره و میپیچه جلوش و سمت راست خیابون , چند متر جلوتر از یه زن مانتو سفید نگه میداره و چراغ های سفید دنده عقبش رو میبینی . سوار ماشین خطی میشی تا به یکی از میدونهای دیگه شهرت بری , عقب دو تا مرد و یه زن نشسته اند و تو باید جلو بشینی , میشینی و یکی که از تو چاق تره میاد کنارت و تو وسط هستی , بین راننده و مسافر . شوفر بوق زنان راهش رو باز میکنه و بی مهابا میوفته تو جریان تند رودخانه ماشینها . سانتیمتر ها در حرکت راننده موثرند و لایی کشیدن ها و مویی رد کردن ها که تو رو چپ و راست تاب میدن , خاطرات توانایی های راننده هستند که در حال شکل گیری در ذهنش هستند . پراید جلویی ترمز میزنه و راننده هم برای اینکه بهش نخوره یه نیش ترمز و با یه چرخش فرمون ماشینو از مهلکه نجات میده , تو که وسط نشستی سرت میخوره به آینه وسط و آینه میشکنه , قبل از اینکه بتونی بگی آقا چیکار میکنی؟ راننده میگه آقا چیکار میکنی ؟ خودتو کنترل کن با غر زدن آینه کنده شده رو میزاره زیر صندلی اش و باز به سرعتش اضافه میکنه . یکدقیه نگذشته که صدای تــرق یک سیلی از صندلی عقب میاد . زنی که عقب نشسته میگه بی شعور بی ناموس . راننده یکی از مردای صندلی عقب رو پیاده میکنه و حرکت میکنه , به مقصدت رسیدی . کرایه رو میدی و پیاده میری , چند متر جلوتر یک ماشین از پشت میزنه به یکی دیگه و راننده ها میان پایین و با هم گلاویز میشن . کمی جلوتر سه تا دختر با مانتو تنگ و شال دارن تو پیاده رو میرن و با هم حرف میزنن . یه لحظه به مردم اطرافشون نگاه کن ! همه با ولع به اونا نگاه میکنن .


یه پسر بچه داره یه دسته گل میفروشه , یه پیرزن چادر سیاهشو کشیده سرش و کنار خیابون نشسته رو یه تیکه مقوا و تا از کنارش رد میشی میگه ابو الفضل نگهدارت باشه یه کمکی بکن . یکی از بنز های الگانس پلیس ۱۱۰ یه دختر پسرو با هم گرفتن و دارن با لحن تندی تو خیابون ازشون میپرسن که چه نسبتی 
با هم دارن و دختره با بغض میگه آقا به خدا ما قراره با هم عروسی کنیم .





هی بیدار شو 
اون بالا گفتم باچشم بیدار کشورمونو ببینیم . تو حاضری تو این شهری که برات تعریف کردم زندگی کنی ؟ واقعیت شهر ما همینه که دیدی , همین آشفته بازاری که همه تو هم میلولند و هر روز تکرار بیهوده ای دارند مثل روز قبل .


کشوری که نیاز های اولیه زندگی اجتماعی توش معضله 
. معضل مسکن , معضل بیکاری , معضل ازدواج .


اولین حق یک شهروند که داشتن سرپناهه یک معضله . کی آدم بیکار و بیعار رو میپسنده ؟ جوونای ما بیکارند و در واقع بیعار و خوش شانس ها تا بیست و هشت نه سالگی هنوز سر سفره پدر مادرشون میشینن و پول تو جیبی میگیرن .


حداقل توان زندگی تو این شهر یعنی برجی ۲۵۰ هزار تومن حقوق


۷۰ متر خونه , طبقه پنجم به بالا , شرق یا جنوب شهر , قیمت ۴۵ میلیون تومن به بالا


شغل ثابتی که بشه روش حساب کرد که ۳ سال دیگه بیکار نشی و و و و و





 


به هر حال این یک مقدمه بود برای وبلاگ من و شهری که توش زندگی میکنم . و اگه شهر شما هم مثل اینجاست بیدار شدن و با چشم هوشیار به خودمون نگاه کردن شاید بتونه دردی از ما دوا کنه .


سوال : چی به روزمون اومده ؟


اینجا ایرانه ؟ همونجایی که بانوانش با مینی ژوپ میومدن بیرون و با اتوبوس های مختلط رفت و آمد میکردن و هیچکس بهشون تعرض نمیکرد؟


ارسال توسط بـهـد ا د دریکشنبه – ۱۶ شهریور -۱۳۸۲
۱:۱۰ 


 

اولین شعر پسرم، رهام

تو…

که …

بگوشم هستی

که همیشه

به یادم

میمونی

شعر، آواز و ملودی: رهام

 

روز ۲۲ مهر ۱۳۹۷ حوالی ساعت ۴ عصر، پسرم رهام بصورت ناگهانی این شعر رو خوند. شعر خودش..، با آواز و ملودی که خودش انتخاب کرد. این شعر از یادش نرفت و روزهای بعد هم با همین واژه ها و آهنگ بازخوانی کرد. مطمئن شدم که گذرا نبود.

رهام در این تاریخ ۴٫۵ ساله است.

انشاءالله هر جا که هستید موفق باشید!

تعدیل نیرو

انشاءالله هر جا که هستید موفق باشید!

جمله ای کلیشه ای، بی محتوا و سرد که در زمان خداحافظی با همکاران تعدیل شده شنیده می شود. هنوز ابتدای سال ۹۷ است و باید همکاری ۶۰۰ نفر در شرکت x پایان یابد. تعدیل نیرو یک رویداد تلخ از نوع باخت باخت برای همه است. فکر میکنم حرفم به اندازه کافی رسا بوده باشد.

 

انشاءالله حرف خوبی است اما باید مراقب یکدیگر هم باشیم.

و این ماجرا بیش از آنچه فکر میکردم ادامه پیدا کرد.. خیلی بیشتر

یأس فلسفی!

معمولا وقتی شاهد مرگ کسی هستیم دچار آن میشویم، یأس فلسفی را میگویم. خدا نکند آن مرحوم، عزیز هم باشد. دیگر کار از یأس فلسفی میگذرد و به افسردگی و زخم های روحی جبران ناپذیر هم کشیده میشود. در واقع زخمی است که هرگز درمان نمیشود.

اینکه مرگ چیز خوبی است یا نه محل بحث من نیست. دست کم شاید عادلانه باشد چون سهم همه شده است. نبات و جماد هم نمیشناسد. ولی هر چقدر عدالت در چنته اش داشته باشد با ناغافل بودن همه عدالت اش را به بی عدالتی تبدیل میکند!

دو شب پیش، از دیدار  عزیزی برمیگشتیم، وقت از نیمه شب گذشته بود. جلوی درب منزل که رسیدیم با جمعیتی شیون کنان روبرو شدیم و همزمان آمبولانس از راه رسید. زن همسایه فریاد میکشید که شوهرم مُرد! عده ای تلاش میکردند او را آرام کنند و عده ای هم هاج و واج مانده بودند. متاسفانه آن زن حق داشت و همسرش فوت کرده بود. یکی از کسانی که متوفی را برای آخرین بار دیده بود تعریف کرد که با وی (همان مرد متوفی) عصر همان روز در محوطه مجتمع دیداری داشته و آن شخص از قبض برق منزل جویا شده که اگر توزیع شده است آنرا بپردازد. گویا منزلی خریده بودند و درحال جابجایی به منزل جدید بودند. کلیه لوازم را هم بسته بندی کرده بودند… الغرض همسایه مذکور خداحافظی میکند و به منزلش میرود و ؛ می میرد! درست در ۵۸ سالگی و قبل از قدم گذاشتن به خانه جدیدشان که حتما برای خریدش نذرهایی و شُکر هایی هم کرده بود.

اگر وی صبح همانروز  میدانست شبی که در راه است را در سردخانه به سر خواهد برد بیشتر از همسرش شیون میکرد؟ برای آخرین بار فرزندان و نوه هایش را نمی دید ؟ حلالیتی، دعایی، بوسه ای؟

دلم میخواهد به حضرت مرگ بگویم : “سگی بگذار؛ آخر مردمانیم!”

آخر آدمیم خب!

به حرمت یک عمر زندگی حداقل اینگونه “مگس وار” از زندگی حذفمان نکن.

دلمان میگیرد، سنگتر میشویم

اولین مطلب

این اولین مطلب وبلاگ من است. درواقع یکسری حرف و درد دل و گاهی هم پر حرفی هست که در زیر مجموعه “وبلاگ” مینویسم. بقولی برای هر کس که دلش خواست 🙂

حدود سال ۱۳۸۱ وبلاگی داشتم با نام “دشتبان مرده ها” این نام را از یک داستان کوتاه به همین نام اقتباس کرده بودم. یک وبلاگ اشتراکی هم داشتم که با یک دوست قدیمی مشترکا در آن مطلب مینوشتیم با نام “نسیم ایران”. این نام تخلص شعری همان دوست بود که شعر های بی بدیلی میگفت.

معمولا زیاد حرف نمیزنم – اما زیاد فکر میکنم. نه هرکس که فکر کرد فکر خوب کرد. شاید بتواتم در مجموعه نوشته های وبلاگ خودم حرفهایی را بنویسم که روزی از ذهنم گذشته اند.

به امید خدا